تبليغاتX
بوف کور

گل بارون زده ی من  گل یاس نازنینم                    می شکنم ، پژمرده می شم  نذار اشکاتو ببینم
 تا همیشه تو رو داشتن داشتن تمام دنیاست        از تو و اسم تو گفتن  بهترین همه حرفاست
 با تو ، با تو اگه باشم  وحشت از مردن ندارم          لحظه هام پر می شن از تو  وقت غم خوردن ندارم
ای غزل واره ی دلتنگ  که همه تنت کلامه              هنوزم با گل گونه ت شرم اولین سلامه 
 ای تو جاری توی شعرم        مثل عشق و خون و حسرت         دفتر شعر من از تو  سبد خاطره هامه
 ای گل شکسته ساقه ، گل پرپر                            که به یاد هجرت پرنده هایی
توی یأس مبهم چشمات می بینم                        که به فکر یه سفر به انتهایی
 سر به زیر دل شکسته ، نازنینم                           اگه ساده ست واسه تو گذشتن از من
 مرثیه سر کن برای رفتن من                                آخه مرگ واسه من از تو گذشتن
 گل بارون زده ی من  اگه دلتنگم و خسته               اگه کوچیدن توفان ساقه ی منم شکسته
 می تونم خستگیاتو  از تن پاکت بگیرم                  می تونم برای خوبیت  واسه سادگیت بمیرم 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 20:34  توسط امیر ....  | 

 

تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم
اما نه
 گاهی که از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی که قلبهامان
می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوهره میگداخت
دست تو بود و دست من این دوستان پاک
کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند
وز این پل بزرگ
پیوند دست ها
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند
یک بار نیز
یادت اگر باشد
وقتی تو راهی سفری بودی
یک لحظه وای تنها یک لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاک زیستیم
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب

تو آفتاب بودی
بخشنده پاک گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
اما در آن غروب که از هم جدا شدیم
شب را شناختیم
در جلگه غریب و غمآلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله شفق ها
غمگین گداختیم
جز یاد آن نگاه تبسم
مانند موج ریخت بهم هرچه ساختیم
ما پاک سوختیم
ما پاک باختیم
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته ای خطا رفته
با من بگو حکایت خود تا بکوبمت
کنون من و توایم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست های گرم
آن قلبهای پاک وان رازهای مهر که بین من و تو بود
ماگرچه در کنار هم اینک نشسته ایم
بار دیگر به چهره همچشم بسته ایم
دوریم هر دو دور
 با آتش نهفته به دلهای بیگناه
تا جاودان صبور
ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت
در سینه کدام محبت بجویمت
ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
در چشمه کدام تبسم بشویمت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 21:8  توسط امیر ....  | 

 

کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد
و با یاد کوههای پر برف قفقاز
خود را سرگرم کند؟
یا برهنه در برف دیماه فرو غلطد و به آفتاب تموز بیاندیشد؟
یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره‌های رنگارنگ کُند کنَد؟

نه! هرگز!هرگز هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره‌ای تاب نیاورد
از آنکه خیال خوبی‌ها نه تنها درمان بدی‌ها نیست،
بلکه صد چندان بر زشتی آن می‌افزاید.صد چندان بر زشتی آن می‌افزاید...

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 20:42  توسط امیر ....  | 

 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون میخندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 17:17  توسط امیر ....  | 

امیر

...

مي‌روم دل‌مردگي‌ها را ز سر بيــــرون كنم
گر فلك با مــــن نسازد چرخ را وارون كنم

بر كلام ناهمــاهنگ جدايـــــي خط كشم
در سرود آفرينش نغمــــه‌اي موزون كنم

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 20:37  توسط امیر ....  | 

زندگی رو دوست دارم با تمام بد بیاریش

عاشقی رو دوست دارم با تمام بیقراریش

من میخوام اشکو بفهمم وقتی از چشام میریزه

اما این درد گرچه کشندس واسه من خیلی عزیزه
 
تو کتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خسته اس

جای بارون بهاری روی چترای شکسته اس

اما من میگم یه عاشق همه دنیا رو داره

همه چترارو باید بست وقتی آسمون می باره


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 21:23  توسط امیر ....  | 

چنان فشرده شب تیره پا که پنداری
 هزار سال بدین حال باز می ماند
 به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب
 خروس آیه آرامشی نمی خواند
چه انتظار سیاهی
سپیده می داند ؟

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 23:28  توسط امیر ....  | 

در این دنیای پست پرازفقر و مسکنت٬ برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید اما افسوس  ٬ این شعاع آفتاب نبود ٬ بلکه فقط یک پرتو گذرنده ٬ یک ستاره ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد ودر روشنایی آن یک لحظه ٬ فقط یک ثانیه همه ی بدبختیهای زندگی خودم را دیدم وبه عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود ٬دوباره ناپدید شد. نه ٬ نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.

سه ماه   نه  ٬ دوماه و چهار روز بود که پی او را گم کرده بودم ٬ ولی یادگار چشمهای جادویی یا شراره ی کشنده ی چشمهایش در زندگی من همیشه ماند      چطور می توانم او را فراموش بکنم که آنقدر وابسته به زندگی من است؟

نه  ٬   اسم او را هرگز نخواهم برد  ٬  چون دیگر او را با آن اندام اثیری ٬ باریک و مه آلود ٬با آن دوچشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک میسوخت و میگداخت ٬  او دیگر متعلق به این دنیای پست درنده نیست    نه   ٬  اسم  او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.

بعد از او من دیگر خودم را از جرگه ی آدمها  ٬ از جرگه ی احمق ها وخوشبخت ها به کلی بیرون کشیدم وبرای فراموشی به شراب و تریاک پناه بردم    زندگی من  تمام روز میان چهار دیوار اطاقم میگذشت و میگذرد سرتاسر زندگیم میان چهار دیوار گذشته است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 20:49  توسط امیر ....  | 

       چشم من بیا من رو یاری بكن                گونه هام خشكیده شد كاری بكن

غیر گریه مگه كاری میشه كرد                  كاری از من نمیاد زاری بكن

   اون كه رفته دیگه هیچوقت نمیاد             تا قیامت دل من گریه می‌خواد

هرچی دریا رو زمین داره خدا                  با تموم ابـــــــرای آسمونها

     كاشكی میداد همه رو به چشم من

    تا چشم‌هام به حال من گریه كنن

اون كه رفته دیگه هیچوقت نمیاد         تا قیامت دل من گریه می‌خواد

      قصه گذشته‌های خوب من               خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانوم بذارم                تا قیامت اشك حسرت ببارم

دل هیچكی مثل من غم نداره            مثل من غربت و ماتم نداره

     حالا كه گریه دوای دردمه                   چرا چشمم اشكش رو كم میاره

  خورشید روشن ما رو دزدیدن             زیر اون ابرای سنگین كشیدن

   همه جا رنگ سیاه ماتمه                  فرصت موندنمون خیلی كمه

     اون كه رفته دیگه هیچوقت نمیاد         تا قیامت دل من گریه می‌خواد

        سرنوشت چشم‌هاش كوره نمی‌بینه    زخم خنجرش می‌مونه تو سینه

 لب بسته سینه غرقه به خون             قصه موندن آدم همینــــــه

      اون كه رفته دیگه هیچوقت نمیاد          تا قیامت دل من گریه می‌خواد

         

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 20:32  توسط امیر ....  | 

اي پرنده مهاجر اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها من تو فكر گله‌مونم
تو پي عطر گل سرخ من حريص بوي نونم
دنياي تو بي‌نهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور

من دارم تو آدمكها مي‌ميرم تو برام از پريها قصه مي‌گي
من توي پيله وحشت مي‌پوسم برام از خنده چرا قصه مي‌گي

كوچه پس كوچه خاكي در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن پر لذت دمادم

اي پرنده مهاجر اي همه شوق پريدن
خستگي يه كوله باره روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشت نگاهم
مي‌ميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم
نبايد مثل يه سايه زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 0:17  توسط امیر ....  | 

                          
 
کـجــای ایـن جــنـگـل شــب
پنهون می شی خورشیدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـی کــشــی چــکـاوکم

چرا بـه من شک می کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو

دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهییه این سفر نشو
نزار که عشق من وتو
اینجا به اخر برسه
بری تو و مرگ من از
رفتن تو سر برسه

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دریـــای پــر تـلاطــمــم

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن
.
-
+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 22:17  توسط امیر ....  | 

از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگر دوستمان  نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید

که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...

و این خود دردی کشنده است .


 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 21:52  توسط امیر ....  | 

پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
 چهره خموش مرد دیگری است
مرد دیگری که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید بی امید بی امید زیسته
مرد دیگری که پشت این نقاب خنده
 هر زمان به هر بهانه
 با تمام قلب خود گریسته
مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
 مرد دیگری که روی شانه های خسته اش
 کوهی از شکنجههای نارواست
 مرد خسته ای که دیدگان او
قصه گوی غصه های بی صداست
پشت این نقاب خنده
بانگ تازیانه می رسد به گوش
صبر
صبر
صبر
صبر
وز شیارهای سرخ
خون تازه می چکد همیشه
روی گونه های این تکیده خموش
مرد دیگری نشسته پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه ور میان اشک
با دل فشرده در میان مشت
خنجری شکسته در میان سینه
خنجری نشسته در میان پشت
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده
بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد
با که گویم این سخن که درد دگیری است
از مصاف خود گریختن
وینهمه شرنگ گونه گونه را
 مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانههای جاودانه ناپدید
ایم شکسته صبور را
در کجا پناه می دهید ؟
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
مرد دیگری است
این که با شما به گفتگوست
مرد دیگری که شعرهای من
 بازتاب ناله های نارسای اوست .


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 22:12  توسط امیر ....  | 


چی بگم وقتی که آفتاب نمی تابه وقتی بارون نمی باره
وقتی مرغ زخمی شب روی دیوارهای خونمون می ناله
وقتی دیواری به دستی نمی لرزه
دل سلاخی از این حوض پر از خون نمیترسه

چی بگم وقتی قناری تو بهار هم نمیخونه
توی آسمون ابری یه ستاره نمی مونه

وقتی حوض ها  پُره خونِ دست ها بستن
شعر آزادی را هیچکی نمیخونه
چی بگم؟

زندگی با این همه غم نمی ارزه نمی ارزه
زندگی با این همه غم نمی ارزه نمی ارزه

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 21:7  توسط امیر ....  | 

 

برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده
 نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
 هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
 دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
 هر چند که تا منزل تو ، فاصله ای نیست
 فاصله ای نیست .......
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 18:50  توسط امیر ....  | 

به تماشای چه اید؟
ای همه منتظران
نیست در سر هوس بال و پری
نیست در سینه هوای سفری
یک نفر گفت:
که باید برود
کوله بارش را بست
زندگی در چمدانش جا شد
خستگی هایش رفت
...
روزها مثل همند
همه تکرار همند
صبح و ظهر است و غروب
مثل یک بازی خوب
...

جمعه روز شستشوی زندگیست
*
زندگانی جاریست
آب ها سرشارند
سیب ها پر بارند
عاشقان بیدارند
غصه ها بسیارند
خواب دیدم شاید
قلب ها بیمارند
و گروهی شاید
حرف هایی دارند
...
خاک پیمانه پیدایش ماست
این حقیقت زیباست
...
گوش کن فردا را
مرد نقاش سخن ها دارد
گفت:
شنبه آبیست

روز بعدش سبز است
و دوشنبه زرد است
و سه شنبه طوسی
روز بعدش سرخ و ...
روز بعدش خاکی
*
جمعه هم بی رنگ است
روز بی همتاییست
*
زندگی تکرار است
آخرش تنهاییست
...
  

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 18:46  توسط امیر ....  | 

جون ميکنيم تو زندگي , حس ميکنيم که زنده ايم
جووني ها رو باختيمو , فکر ميکنيم برنده ايم
نشون ميديم که کوهيمو , هيچکي حريفمون نشد
کوه شدن اختياري نيست , زندگي مهربون نشد
تا يک شکسته ميبينيم , واسش چه اشکها روونه
خودمونم خوب ميدونيم , که از دل تنگمونه
دل ميشکنيم ميسوزونيم , اصلا مهم نيست واسمون
اما تا ما رو ميشکنن , ميناليم از دست زمون

ظاهر کارم که شده , قهقهمون به آسمون
کلي برو بيا داريم , اما چقدر بي همزبون
گول ميزنيم خودمونو , به آب و رنگ زندگي
عاشقي رو ميخوايم ولي , براي رفع خستگي
به سادگي دل ميديم , به سادگي دل ميکنيم
واسه يه لحظه دلخوشي , به هر دري در ميزنيم
روز و شبامون ميگذره , بي خبر از دل پير شده
يادش بخير جووني رو , وقتي ميگيم که دير شده

با همه اون برد و باخت , بايد که از نو زد و ساخت
بايد با رويا آشتي کرد , بايد که عشق رو خوب شناخت
جمله دوست دارمو بايد به جاش گفت و شنيد
دارو باشيم نه داروغه , بايد به آيينه رسيد
.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 8:4  توسط امیر ....  | 

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا ، گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 16:0  توسط امیر ....  | 

                     

 تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری

من اون ماه رو دادم به تو یادگاری...

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 14:26  توسط امیر ....  | 

تو چنگ ابرهای بهار افتادم و در نمیام
چشمامو سرزنش نکن، از پسشون برنمیام

پیر شدم تو این قفس، یکم بهم نفس بده
رحم و مروتت کجاست، جوونیامو پس بده

فکر نمی کردم بذاری زار و زمین گیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز این جوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی، دلت به رحم اومده بود

دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه
شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه

پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست
دلبر خودپسند من قله ی خوشبختی کجاست

ازت می خواستم بمونی، بهت می گفتم که نری
این روزا نیستی اما باز، به پات می افتم که نری

تو فکرتم اما دلم
هی میگه فکرشم نکن
یه کم به فکر تو نبود
پس دیگه فکرشم نکن

فکر نمی کردم بذاری زار و زمین گیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز این جوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی، دلت به رحم اومده بود

بهت میگفتم که نری…
بهت میگفتم که نری…

ازت می خواستم بمونی، بهت می گفتم که نری
این روزا نیستی اما باز، به پات می افتم که نری

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 20:40  توسط امیر ....  | 

به دنبال كدامين قصه و افسانه مي‌گردي
در اين بيغوله رد پايي از ياران نمي‌يابي
چراغ شيخ شد خاموش و اين افسانه روشن شد
كه در شهر ددان ميراثي از انسان نمي‌يابي
در دو روز عمر كوته سخت جاني كردم
با همه نامهربانان مهرباني كردم
همدلي هم آشياني هم زباني كردم
بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست
آن سرانجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست
هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست
من نه هرگز شكوه‌اي از روزگاران كرده‌ام
نه شكايت از دورنگي‌هاي ياران كرده‌ام
گرچه شكوه بر زبانم مي‌فشارد استخوانم
من كه با اين برگ ريزان روز و شب سركرده‌ام
صد گل اميــــد را در سينه پرپر كرده‌ام
دست تقدير اين زمانم كرده همرنگ خزانم
پشت سر پلها شكسته پيش رو نقش سرابي
هوشيار افتاده مستي در خرابات خــــرابي
مهرباني كيميا شد مردمي ديريـست مرده
سرفرازي را چه داند سر به زيري سرسپرده
.

.

در دو روز عمر خود بسيار هرمان ديده‌ام
بس ملامتها كز اين نامردمان بشنيده‌ام
سر دهد در گوش جانم موي همرنگ شبانم
من كه عمر رفته بر خاكستر غم چيده‌ام
زين سبب گردي ز خاكستر به خود پاشيده‌ام
گــــر بمانم يا نمانم بند‌ه پيـــــر زمانم
گــــر بمانم يا نمانم بند‌ه پيـــــر زمانم




+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 20:22  توسط امیر ....  | 

چقدر سخته که عشقت روبروت باشه
نتونی هم صداش
باشی
چقدر سخته که يک دنيا بها باشی
نتونی که رها باشی
چقدر سخته...
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب
نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و ديوار
نتونی همزبون باشی
چقدر سخته...
چه بدبخته قناری که بخونه
اما روياش حسه بيرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون
غمش يک قطره بارونه
چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه
ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه
ولی آسون بگن چنده
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه
نتونی ناجيِش باشی
چقدر سخته که موندن راه آخر شه
نتونی راهيِش باشی
چقدر سخته توی خونت عين مهمون شی
بپوسی خسته بيرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی
ولی توی سينه داغون شی
چقدر سخته که يک دنيا صدا باشی
ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزديک خدا باشی
ولی غرق ادا باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 20:46  توسط امیر ....  | 

                 

می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم می گم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی اینه نشون می ده
می گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
 حالا امروز چی ازت مونده به جا ؟
اینه می گه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشید و با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم اینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
اینه می شکنه هزار تیکه می شه
 اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسعا با دهن کجی به هم می گن
چشم امید و ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 16:58  توسط امیر ....  | 

درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
 اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
 سایه ای در من فرود آمد
 و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت
 و من انعکاسی بودم
 که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
 و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده بودم
 همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
 گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
 در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
 در ته خوابم خودم را پیدا کردم
 و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
 فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
 حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
 ایامن سایه گمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن
 انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
 درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 19:3  توسط امیر ....  | 

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی
دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد صفای خلوت اندوه را ربود
آمد به این امید که در گور سرد دل
 شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق
من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای
 آمد مگر که باز در این ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر
زان پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من
گفتم مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غمزده اش جستجو کنم
وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را
خاکستر از حرارت آغوش او کنم
چشمان من به دیده او خیره مانده بود
رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما
آهی از آن صفای خدایی زبان دل
 اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم
 آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
 آهی کشید از سر حسرت که : این منم
باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود
ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبودم و او دیگر "او" نبود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 23:49  توسط امیر ....  | 

                  

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
 آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
 هر روز قرار روز اینده
 عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
 بیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاه
 اکنون دل من شکسته و خسته ست
 زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
 نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
 نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 19:1  توسط امیر ....  | 

                          


هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 14:57  توسط امیر ....  | 

لحظه ها می گذرند و روزها را خاکستر می کنند ومن در گرد و غبار این ثانیه ها

می دوم به دنبال چه نمی دانم !

هراسانم از آن که فصل ها پوست بیندازند و من هنوز در کالبد خویش بمانم

شاید خیالی است بس بیهوده که رسیده باشم

              به آنچه خواسته ام  به آنچه باید می رسیدم

                                                و به آنچه لیاقت رسیدن به آن را داشته ام

تشنه لبم ٬دروغ است اگر بگویم به جرعه ای بیش نیازمند نیستم

دریا می خواهم به وسعت آفاق ٬به وسعت دریا !

 

                                                                                 تولدم مبارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 21:43  توسط امیر ....  | 

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی!?

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 21:33  توسط امیر ....  | 

 
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست


مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها


فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم


گره افتاده در کارم  به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟


رفیقان یک به یک رفتند  مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند ، گمان کردم که هم دردند


شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند


گره افتاده در کارم  به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 18:32  توسط امیر ....  |